خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
[جمعي از نویسندگان
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸۸
شهریور ۸٦
فروردین ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
خرداد ۸٤
لینک دوستان
باران سپيد
مهدی کمالی
سلول - علی و رسول
پيرزنی در من
تيرداد راد
صد غزل
گل دختری
حس اول
مجله ی شعر مازندران
بوتيمار - وبلاگ
هجوووووووووو م
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
مای پردیس
تالارهاي گفتگو
طراحی وب لاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
زيبايي شناختي شعر امروز، مولف ومخاطب...
(متن سخنراني احسان مهديان در چهارمين جشنواره شعر جوان گيلان – لاهيجان سوم ديماه هشتادو پنج)

بنام خدا و عرض سلام
اين نشست برايم هم به لحاظ موضوعي وهم به لحاظ جغرافيايي نسبت به بعضي نشستهاي ديگر تفاوتي كليدي دارد. اينكه استان گيلان در همه مقاطع تاريخي وبه خصوص اين يكي دو دهه اخير وضعيتي جالب وتحسين بر انگيز را در ادبيات ما رقم زد وچهره هاي درخشاني را به نسل امروز معرفي كرد .نبايد فراموش شود والبته نبايد موجب غرور كاذب برايمان گردد .
عملا تعداد نشريات ادبي كه در دو دهه اخير در استان گيلان منتشر ميشد با مجموع نشرياتي كه در كشور بود (به جز تهران) برابري ميكرد يعني اينكه تلاشگر وجدي بودند.
( ياد مرحوم صالح پور را هم گرامي بايد داشت وازتمام زحمت كشان عرصه فرهنگ وهنر قدرداني نمود )
شعر جوان را مي شود با دو سر فصل به آن پرداخت
1 – شعر جوان اززاويه پتانسيل تازه به لحاظ كميت ، بروز استعدادها وپتانسيل هاي جديد شعري
2 – نوعا شعري كه مجموعا به آن مي پردازندوبه دليل عدم پختگي ودر آزمون خطا بودن جوان قلمداد مي كنيم و منتظر بازخورد نهايي آن هستيم
به هرحال هردوي آنان را ميتوان منشاء تاثيرات شگرف در ادبيات ما بشمارآورد .واميدواريم دست اندكاران چنين همايشهايي در پیشبرد برنامه های دراز مدت موفق باشند و بدانند مسئولیت خطیری را بر عهده گرفتند .

پايان اوج وقابل اتكا بودن درقله بودن شاعران !!
اگرچه امروزه با توجه به عامل سرعت دستيابي ورسيدن به چيزي بنام قله در ادبيات تقريبا امري محال است ولي چرخه ي پيشرفت بصورت نرم افزاري وجزء شده با مشاركت همه نيروهاي دخيل در ادبيات ممكن است ورشد مولفه هاي شعر را نيز موجب مي شود واشخاص در درون این چرخه مي مانند نه درارتفاعي بلند كه ديگران تنها تابع وپيرو آنان گردند .
اين دوران به دوران كوتوله هاي ادبي ملقب مي شود چراكه نقش همه ي نيروهاي شعري به اندازه ايست كه در اين چرخه تاثير گذارند وخود دراين فرايند حل مي شوند لذا از دمل شدن وحجيم گشتن فرد يا افرادي به عنوان رهبر شعر، امري ناپذيرفتني است .اصلا چگونه ممكن است براي جرياني كه در درون دچار بحرانهايي شده وتغييرات شگفت انگيز وسريعي در آن رخ ميدهد ودراين فرايند همه اجزاء خود نقش مستقل اما تعيين كننده اي دارند فرماندهي فكري قائل شد وشخصي را به اين عنوان بت كنند .
( بت هايي كه ازآنان عبور كرديم كم نيستند ونيازي به نام بردن ازآنان نمي بينم وخود شما به خوبي آنان را مي شناسيد)
......
مخاطب ستيزي توهمي بيش نيست !
(متن) براي بوجود آمدن درلحظه با حيات مولف دچار هم زماني شده وتاثير مي پذيرد پس اين تقابل ها وتناقضها تمهيداتيست كه متن براي بيرون رفت ازاين سلطه مي انديشد .ومرگ مولف با آنچه مخاطب ستيزي ( به اشتباه ) خوانده مي شود مقوله جداييست .البته از ديدگاه خودم عرض ميكنم كه اززاويه مولف هيچ ستيزي با مخاطب وجود ندارد واين اشتباه بزرگيست كه تلاش متن براي مستقل بودن را مخاطب ستيزي بناميم .
مخاطب هميشه براي شعر اهميت داشته ودارد اما در شرايط زماني خاص به گونه اي در نگرشها دچار تغييراتي شده است .امروزه مخاطب را به نوعي ( مخاطب مولف ) مي ناميم چرا كه اعتقاد به مشاركت مخاطب در متن داريم و طبيعي است كه اهميت بيشتري به مخاطب داده شده است .البته ممكن است مقصود از مخاطبين جمع توده ها نباشند اما همان مخاطبين مورد نظر ما نيز در چرخه متون امروزي بسيار تاثير گزار هستند .
اعلام مواضع جديد ومانيفست ها به نوعي گهنه گرائيست!!
ايجاد واعلام نحله هاي جديد درشعر بدليل همان مولفه سرعت ، دوامي نخواهد داشت وهرگز ره به جايي نخواهد برد .
تجربه شعر يدالله رويايي ( حجم ) كه در پيله تنهايي خود تنيده نشان دهنده عدم پذيرش اينگونه تفكرات در شعر است اكنون هم آنچه از(شخص) او در شعر ايران گفته مي شود بيشتر از جريانيست كه او مانيفست آنرا اعلام كرده بود .ومهم تراينكه با مرگ امثال او وشاملو ايده شان هم بدست فراموشي مي رود چراكه مناسبات جامعه شعري اينگونه اقتضاء مي كند . امروزه ديكتاتورهاي كوچكتر براي در صحنه ماندن يكي از ابزارشان همين روشهايي است كه در يك مقطع توليد صدامي كند وخاموش مي شود .( البته هستند دوستاني كه با حسن نيت مي آيند اما متاسفانه به اشتباه )!!
سيد علي صالحي ومانيفست گفتار كه ازآن تنها خاطره اي مانده ونثر واره هايي كه ساده نويسي هاي آن هرروز به افول خود كمك كردند .
حتا در درون جريان شعر هفتاد هم كه هرگز مانيفستي ندادند ،شعرحركت بروز كرد ودر همان دهه تمام شد
شعر فرانو وطنز گونه اي كه «اكبر اكسير» درآستارا آنرا ارائه كرد هم به سر نوشت محتوم چنين جريانات ناپايداري گره خورده وناكام ماندند .
طبيعي است كه اينگونه آمدن ورفتن ها نه ارتباطي با جريانات فرهنگي منسوب به حاكميت دارد ونه مي تواند به عدم آگاهي وكمبود شعور مخاطبين ارتباط داشته باشد بل كه به ضعيف بودن اين نحله ها در برابر عصر ارتباطات واطلاعات بر مي گردد . جايي كه آهنگ سرعت اين نوع نفكرات را مانند سيلابي در خود حل كرده وباخود مي برد .
كشف و برجسته كردن بخشي از ظرفيت هاي شعري ما در يك مقطع زماني ممكن است تاثيرات خوبي هم داشته باشد وا ين هم به اعتقاد من كار شاعر نيست ! كار منتقدين است منتقديني كه ما نداريم .واين ضعف بزرگ شعر ماست .منتقديني كه با شناخت صحيح از شرايط ومناسبات امروز ايران وجهان بتوانند ميزان تاثير گزاري آن ويا خلاء اين را برايمان بازگو وتبيين نمايند ومتاسفانه منتقدانمان دست كم خود شاعرند وبار سنگين اين كار سخت راهم مي خواهند خودشان به دوش بكشند كه اين بخش بزرگي از مشكلات ماست . وشاعر بدليل شيفتگي به بعضي گرايشات شعري ،خود بخود نمي تواند منتقد منصف و ميانداري براي شعر كشور باشد .
درخانه شعر شمال ( مازندران ) نيز يكي از مشكلات ماهمين است شاعران زيادي داريم . اما در تمام مقاطع ازمنتقد خالي هستيم.واين موجب عدم باز بيني ظرفيتهاي موجود ومستهلك شدن عناصر فعال شعر در عرصه نقد مي شود .
( كمي از بحث خود مان دور شديم به سر فصل آخرمان بر گرديم )!!
بعد از(حجم) كه به لحاظ گرايشات تن وارگي اش وهمچنين مدعي اسپاسم ونظريه فلسفي هوسرل و ...
كه به فرماليستها هم نزديك است ( شعر امروز محسوب نمي شود )امروزه حتا ضرورتهاي چنين مانيفست هايي زير سوال است بااينكه تلاشهاي زيادي دراين عرصه ناكام ماندند ظاهرا بازهم بعضي دوستان ما مشغول تكرار چنين ترفندهايي هستند . به گمان من اينها تكرار مكررات و تلاش بي موردي براي در عرصه ماندن است .
امروزه خواستگاهي براي شعر متصور نيست.تابخواهيم قوانيني برايش تنظيم كنيم وبر آن قوائد دست و پاگير تكراري بيفزاييم وبخواهيم ديگران ازآن پيروي كنند !! چنين خاستگاه هايي جوانان را از خلاقيت به تقليد مي كشاند در حاليكه شعر اصلا شعراست كه ازهمين مقررات تخطي كند واگر قراراست چنين نباشد نمي دانم برايش چه نامي مي توان نوشت ؟
اين خواستگاه استقلال اثر را ازآن ميگيرد وبه دليل سلب استقلال ، موجب ممانعت از توليد وزايش شده وبه روي دست نويسي وتقليد كشانده خواهند شد . چنانچه به گونه اي افراطي به تركيب سازيهاي عجيب الخلقه دست مي زنند . بدون لحاظ كردن زمان ومناسبات امروزه شعر چكونه ممكن است آثاري در جامعه ادبي پذيرفته شوند . مهمترازهمه اينكه همه آثار فرهنگي داراي خاستگاه مكاتب قرن بيستم هنوزهم با همان مولفه ها پايدارهستند درحاليكه ديگرازآن مكاتب سردمدارانشان وخاستگاه ها ي ذكرشده وجود عيني وقابل لمسي مشاهده نمي شود .
انسان ازبدو زندگي جمعي به مقوله هنر پرداخت ..وناخود آگاه تحت تاثير زيبايي شناسي آن بود ه وخواهد بود.
به اعتقاد من اصلا لازم نيست يك متن براي اثبات موجوديت خود مقدمه و موخره وكانوني را براي خود تعريف كند. بلكه درفرايند اتفاقات وشكل گيري متن بنا بر ضرورتهاست كه اين نيازها ( درون خود اثر ) توليد مي شوند .
نيازها ممكن است شامل گفتمان هاي شكل گرفته ، روايت ها ي موجود ، گسست ها (چه در حوزه روايت ويا موضوع و...) ، ديالوگ ها تغيير زمان و مكان – زبان - معنا ( حضور معنا ويا تاخير معنا وحتا دگر گوني آن ) ساختار وجهان پيرامون و... مناسبات تازه اي براي اثر تعيين نمايند .وازپيش نمي شود آن را با تفكرات يك (ايسم) بست وپيوند داد .والبته تاثير گذارترين وجه آن زبانيت اثر است كه درهمه تاريخ شعر جايگاه ويژه اي داشت وامروزه نيز تعريف آوانگاردي هم ازآن با دانش زبان شناسي شده است واگر بخواهيم براي شعر وعناصر آن اولويتهايي را بر شمريم اولويت اول آن با زبان است .
آنچه ما گمان ميكنيم به گونه اي در بيرون ازاثر وجود دارد وبايد دراثر فرو روند يك توهم است واين ميزان قوت و زايندگي زبان است كه تفاوتها را رقم خواهد زد . البته وقتي پرده از بعضي پوششهاي عرفاني از شعر گذشتگانمان كمي به كنار مي رود عناصر جديدي رخ نشان مي دهند كه هم متمايز است وهم قابل فراوري تازه ، كه در ادامه به آن خواهم پرداخت .

تاثير شعر بر ادبيات نوشتاري جهان
ناتوراليستها كه به زبان معيار تعهداتي داشتند ودر جايي ممكن بود كه مناسبات اثر آنان را وادار به فراروي كند و در مواردي كمياب وادار به سر پيچي از زبان معيار مي شدند.
نقش شاعران در برهم هم زدن قرار دادهاي زباني متعارف بيشتر نقش آگاهانه است .يعني براي خود شاعرآشكار است كه بايد چنين كند. وباز يعني بر اساس نيازهاي متن به فراروي ازآن اقدام كرده اند
مثلا استفان مالارمه تاثيري كه روي ادبيات ژورناليسم گذاشت هنوز پا برجاست بدون اينكه پيروانش بدلنند .!!
گفته ميشود هيچ متني بدون بينامتننيت نيست اين هم انگاره اي نسبي است چراكه نوعا زيبايي شناختي هاي فردي دراين فرايند تاثير گذارند وچه بسا هرگونه آثاري از بينامتنيت را به ضد آن تبديل ميكند ( اين يك ضعف هم به شمار نمي رود )
جهان هاي شكل گرفته چه در موازات وچه در تقابل نيازي نيست فرايند يك ساخت مشخص را تعريف كنند بل كه تخريب يك ساحت فرضي نشان از وجود آن دارد وباز اين برهم زدن خود تمايل به ايجاد جهان تازه اي را در متن ايجاب مي كند .
...من فلسفه نميدانم اما به گمانم اينها مقوله فلسفي در حوزه شعر هستند .مقولاتي كه امروزه توجه بيشتري به آن مي شود .

هستي شناسي ( هستن ) يا شدن ؟
اگرملاك تازه اي براي زيبايي شناختي بتوانيم تعريف كنيم نگره هايي در ديدن تفاوتهاست يعني آنچه در حوزه شباهتها گفته مي شود كاملاً تجربه شده وحالتي عمومي گرفته است كشف زيبايي شناختي تفاوتها مي تواند در بستر شعر امروز جايگاه ويژه اي داشته باشد .
آنچه از هستي شناسي گفته شد وهم در حوزه عرفان وحوزه فلسفه وهم در اشعار كلاسيك ما وكلا در ادبيات جهان جايگاه رفيعي داشت هميشه يك تناقض آشكاري بين هستن وشدن وجود داشت وامروزه آنچه برآن تاكيد بيشتری مي شود شدن ها هستند . براي شدن ها تلاش ميكنيم وجهان شعر جهان شدن هاست واين زمينه وبستر فلسفي است كه مطرح مي شود . اين در ادبيات گذشته ما هم مورد تاكيد بود مثلا مرحوم اقبال لاهوري شاعر فارسي سرا- شعري دارند كه مطلع آن چنين است :
ساحل افتاده گفت گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم
موج زخود رفته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر ميروم گر نروم نيستم
ودر شعر امروز نهاده هایی فلسفی (هستين ها) جاي خود را به شدن ها داده است .صور زيبايي هاي بودن موجب لذت سرخوش آوری می شود كه كشف چگونه شدن ها باعث لذتی ماندگار وبه مراتب تاثير گذارتراست .
مكانيزمي كه موجب اين چرخش شده است نه در انكار هستي شناسي ونفي آن ، بل كه نياز به شدن مي تواند باشد . شدني كه در بستر زيبايي شناختي افراد مي توان يافت .
مخاطب منفعل دربرابر متن ، مولد وزاينده نيست . پس مخاطب همگام با شكل گيري اثر حضور دارد به همين خاطر ما تناقضات وگفتمان هاي متعدد وصداهاي متفاوت را دراثر مي بينيم . خواننده بعد از توليد اثر مي آيد ودست به تاويل مي زند . چراكه متون امروزي توصيفي نيستند كه تنها يك زاويه ديد را بتوان ملاك ومعيار دانست .
نه يك راوي داناي كل!! كه براي هر كاراكتري در جهت پيشبرداثر شخصيت سازي كند .بل كه با اضمحلال شخصيت ها به نوعي زيبايي شناختي جديد دست خواهد يافت اين هم الزاما نمي تواند قطعي ونهايي باشد .
جايگاهي كه براي مخاطب متصور است جايگاهي بسيار تاثير گذار در تمايلات وارجاعات اثر است در حاليكه خواننده بعد در تاويل اثر مي كوشد به گونه اي زيبايي شاسي جديد در متن دست بيابد ويا ايجاد كند . آنگاه اين خواننده ويا مخاطب خود مولدي در فرايند اثر هستند .
زيبايي شناختي ، آن چيزيست كه از مرحوم استاد مطهري هم نقل مي شود : ازايشان نقل شده است مباحث فلسفه اخلاق هم در حوزه زيبايي شناختي تعريف مي شوند .ودرمباني زيبايي شناختي مطرح است حتا تاكيد برآن دارند كه اگر نگره زيبايي شناختي در جوامع بشري پرورش يابد هرگز ميل به گناه وميل به انحراف پديدار نمي شود .
خوب اگر بخواهيم از معنا ونصايح بگوييم كه امروزه تفاوتي كه با قرون ماقبل داريم بالا بودن نرخ سواد وفعال بودن بخش نشر و... موجب دستيابي سريع انسان به اطلاعات مورد نياز مي شود واين هم منوط به اين است كه بپذيريم تمايل به زيبايي وهنر جزو تمايلات طبيعي انسان است . ازديدگاه ايشان زيبايي شناختي منشاء حسي – تخيلي و عقلي دارد ...كتب مقدس وبه ويژه قرآن مملو از رهنمودهاي زندگيست كه در گذشته بدليل پايين بودن نرخ سواد ونبودن سيستم هاي ارتباطي امكان دستيابي ويافهم مباني آن ممكن نبود لذا شاعران رسالتي پيامبر گون در خود احساس ميكردند واشعارخود را با مضامين اخلاقي ارائه ميدادند في المثل
هان اي پسر عزيز دلبند بشنو زپدر نصيحتي چندميباش به هر كران سحر خيز از خواب سحر گهان بپرهيز
يعني شعر كاربرد ابزاري داشت حتي در مواردي ديگر ودر جريان زندگي اجتماعي بشر حتا تااين اواخردراماكن عمومي ، مثلا در گرمابه هاي عمومي درتابلويي مي نوشتند :
هركه دارد امانتي موجود............... بسپارد به بنده به وقت ورود
نسپارد اگر شود مفقود.................. بنده مسئول آن نخواهم بود .
زيبايي شناختي در اشعار هجومي هم قابل كشف وبازيافت وتوليدند .اين گسست ها وپراكندگي وشكست موضوعات وروايتها هم نوعي پندار زيبايي شاسي را در خود دارد .بعضي از دوستان در رد اين گونه تمهيدات زباني حتا به استناد سخن « ژاك دريدا – فيلسوف فرانسوي ونظريه پرداز ساختار شكني ) طرح نقد ميكنند كه گويا گفته است براي بر هم زدن شالوده وساختار ابتدا بايد ساختاري باشد تا ما آن را بر هم بزنيم
اما من مي خواهم بگويم نفي وبرهم زدن يك قائده قبل از هر چيزي دراثبات وجود آن تاكيد دارد مگر درادبيات موسوم به عرفان مولانا درهمين غزلياتش با آن بر نمي خوريم؟
( غزليات شمس – استاد شفيعي كدكني )
چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیهون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
چو این تبدیلها آمد، نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است دردبی چون
چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
يا چيزي كه نظامي مي گويد :
چو نظم گزارش بود راهگیر غلط کردن ره بود ناگزیر
مراکار بانغز گفتاری است همه کار من خود غلط کاری است
امروزه با توجه به نهايت سرعت وانتقال ومبادله اطلاعات دستيابي بشر به مباني علمي .دستورات اخلاقي به گونه ايست كه طرح آن در شعر اساسا مشت بر سندان كوفتن است چون انسانها معمولا رفتارشان بر اساس آگاهيست وانساني كه خودش را به خواب زد با توپ صدو شش هم بيدار نمي شود .اما مسير شدن در نوع انديشه وزيبايي شناختي شاعران قابل بازيافت وباز آفريني است كه خود مي تواند منشاء تحولاتي باشد چراكه برخواسته از مجموعه تجربيات فردي وجمعي ومخصوصا ناخودآگاه شاعران است . چون در اواسط صحبتم ازعرفان شعر كلاسيك ايران گفتم كه به آن خواهيم پرداخت وفرصت آنگونه كه تنظيم شده ازوقت معمول هم گذشت مجددا شعري از مولانا را قرائت كرده وبه بحث پايان مي دهم .
گرجان عاشق دم زند آتش دراين عالم زند
وين عالم بي اصل را چون زره ها بر هم زند
عالم همه دريا شود دريا زهيبت لا شود
آدم نماند وادمي گرخويش با آدم زند
دودي بر آيد از فلك ني خلق ماند ني ملك
زان دود ناگه آتشي بر گنبد اعظم زند .
پايان بندي و....
در حوزه زيبايي شناختي بسياري از مولفه هايي كه امروزه به دنبال طرح توسط نويسندگاه جهان ارائه گرديد ريشه در ادبيات اين خاك هم دارد مقصود شعر شرقي است نه عرفان خود ساخته وتصورات مازوخيستي !
به همين دليل براي رفع بعضي سوء تفاهمات به ارائه نمونه هايي از شعر عرفاني وشعر كلاسيكمان روي آوردم. وآن را فاكتور قرار دادم در حاليكه گنجينه شعر فارسي تا همين امروز سرشار از نمونه هايي است كه كمي عميق شدن وراضي نبودن به برداشتهاي سطحي وتحليل هايي كه تاكنون داده شد خود متقائد كننده خواهد بود .
چراكه ما نيز نبايد نعل بالنعل تئوري هاي وارداتي را پذيرفته ومنكوب ومجذوب بي چون و چراي آن باشيم .
خواندن بهره بردن ازهمه مباني علمي ودانش جهان فايده مند است اما نخستين شرط هنر در آميخته گي مولفه هاي بومي وفرهنگهاي منطقه ايست .
پيشنهادم اين است كه نه بدون تفكر وانديشه به رد نظريات گوناگون بپردازيم ونه به پذيرش بدون شناخت .
با تشكر وسپاس فراوان واميد به موفقيت وخسته نباشيد به دست اندركاران جشنواره .
.................................................................................. والسلام عليكم ...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ - [جمعي از نویسندگان